آنجلینا جولی با «سردسته اهریمنان» به صدر فروش هفتگی می‌آید


فیلم «جوکر» پس از دو هفته صدر نشینی و شکستن رکورد‌های مختلف، در این هفته صدر را به فیلم «مالیفیسنت: سردسته اهریمنان» واگذار می‌کند.

به گزارش سینماسینما به نقل از ورایتی، با پیش‌بینی‌ گیشه هفته آتی هالیوود آنجلینا جولی با فیلم جدیدش به نام «مالیفیسنت: سر دسته اهریمنان» بالاتر از «جوکر» خواکین فینیکس قرار خواهد گرفت.

این فیلم افتتاحیه ۴۵ میلیون دلاری خواهد داشت و این در حالی است که «سرزمین زامبی: ضربه نهایی» با حدود ۲۰ میلیون دلار برای رسیدن به جایگاه دوم با جوکر رقابت می‌کند.

«مالیفیسنت: سردسته اهریمنان» داستانی با تم جادوگری از «زیبای خفته» است که قسمت گذشته آن با همین نام در سال ۲۰۱۴ در حدود ۷۰ میلیون دلار فروش کرد. «مالیفیسنت ۱» نیز در همان سال منتشر شده بود و با فروش ۷۵۰ میلیون دلاری از بودجه ۱۸۰ میلیون دلاری، یک موفقیت بزرگ را رقم زد. «سردسته اهریمنان» در ۳۷۰۰ سینما اکران می‌شود.

این فیلم همچنین در گیشه اصلی جهان از جمله فرانسه، اسکاندیناوی و فیلیپین به نمایش در می‌آید. دیزنی این فیلم را در لندن، مسکو، رم و علاوه بر آن در هالیوود (۳۰ سپتامبر) نمایش داده است.

جوکر روز دوشنبه در یازدهمین روز اکرانش از مرز ۲۰۰ میلیون دلار گذشت و پس از دو هفته صدر نشینی گفته می‌شود، با ۲۰ یا ۳۰ میلیون دلار صدر را واگذار کند. همین مقدار فروش، در حدود ۲۵ میلیون دلار برای فیلم سینمایی جدید سونی به نام «سرزمین زامبی:ضربه دوم» پیش بینی شده که پس از یک دهه از نمایش نخستین قسمتش به سینما آمده است. سونی ۴۲ میلیون دلار برای ساخت این فیلم خرج کرده است. فیلم دیگری که در این هفته اکران می‌شود «خرگوش جوجو» است که روایتی کمدی از دنیای نازی‌ها با حضور شخصیت هیتلر است.

منبع: باشگاه خبرنگاران جوان

نقد و بررسی فیلم The Witch؛ جادوگر ازلی


این بحث در مورد وحشت و هراسی درونی است. وحشتی موحش در قالب یکی از آثار هنر هفتم. هنری رنگارنگ از انواع ایده و خلاقیت و سهم زیادی که ژانر ترسناک با توجه به شاخصه‌های بنیان گریز، به خود اختصاص داده است. ژانری مملو از آرمان و عقیده‌های جدید و دیوانه کننده. در قدم پیشین خود به سراغ فیلم “میدسامر” رفتم که آن هم از خوش ساخت‌ترین فیلم‌های این ژانر به حساب می‌آمد و توانسته بود مرز جنون را چند قدم به فراز سطح آن بیاورد و مخاطبان خود را با بی رحمانه‌ترین اعمال، شکنجه دهد. اکنون ما در قطاری نشسته‌ایم و ایستگاه این دفعه ما به فیلم “جادوگر” (The Witch) می‌رسد. فیلمی که در سال ۲۰۱۵ اکران شد و توانست نظر بسیاری از مخاطبان و منتقدان را به خود جلب کند. به عنوان یکی از موفق‌ترین فیلم‌های ترسناک شناخته شود و اسم و رسم زیادی برای خودش رقم بزند. ولی آیا توانسته است جوابی برای این مسئله باشد؟ سخنانی که منتقدان از شدت ترسناک بودن آن می‌زنند، حقیقت دارد؟ با نقد این فیلم همراه سینماگیمفا باشید.

اولین اثر رابرت اگرز، در قالب فیلمی ترسناک روان شناختی و بی قرار

خب اولین دلیلم برای انتخاب این فیلم برای نقد، به اثر جدید کارگردان تازه‌کار این فیلم برمی‌گردد. رابرت اگرز نیز همانند کارگردان‌های مشابه خودش (آری استر و جردن پیل) از خالقان نسل جدید ترسناک به حساب می‌آید. آن هم در ژانری به اسم ترسناک و وحشت که خوب بودن در آن وحشتناک‌تر از خودش است. نسلی از آثار ترسناک را در حال حاضر مشاهده می‌کنیم که خلاقیت و پرورش ایده در آن موج می‌زند. شیوه‌ای نوین در آن مشاهده می‌شود و به قول معروف کف گیر سازنده‌ها به ته دیگ خورده است و با استفاده از الگوهای همیشگی آثار ترسناک، نمی‌توانند مخاطب را جذب آثار خود کنند. ایده های قدیمی به دلیل استفاده مکرر از آنها، اعتبار خود را از دست دادند و بینندگان نیز تنوع طلبی بیشتری را در این شاخه از آثار خواستارند. انتخاب فیلم “جادوگر” برای نقد نیز اثر جدید رابرت اگرز به اسم “فانوس دریایی” (The Lighthouse) است که از بازیگرانی چون ویلیام دفو (Willem Dafoe) و رابرت پتینسون (Robert Pattinson) بهره می‌برد. “فانوس دریایی” که به تازگی در آمریکا اکران شده، دومین اثر رابرت اگرز بعد از “جادوگر” است. فیلمی در قابی به خصوص و همانند فیلم اول اگرز درون گرا و مفهومی و پر از استعاره‌های نمادین و سمبلیک، در سینما تاخته است و پرده‌های سینما را دریده است. نقد “جادوگر” به این دلیل کلیک خورده است و باید اثر اول اگرز را بررسی کنیم و خود را برای دومین فیلم او آماده کنیم. پس با ادامه نقد “جادوگر” ما را همراهی کنید.

خانواده ای نفرین شده و یا قربانی سرنوشتی تاریک؟ نفرینی از سوی کلیسا و مذهب و یا سرنوشتی شوم از درون خود؟

در ایستگاه قبلی خود به یکی از خوش ساخت‌ترین آثار ترسناک چند سال اخیر به اسم “میدسامر” پرداخته بودیم. فیلمی با جنونی بی رویه و بی حد و مرز. همانند شکنجه‌گرانی بی‌مغز مخاطبش را آزار می‌داد و تعریفی برای چارچوب هدفش ندارد. “جادوگر” شاید به اندازه “میدسامر” خشمگین و بی‌رحم نباشد، ولی شیطان را بهتر از “میدسامر” درک کرده است. شیطان را در قالبی اهریمنی درونی به بیننده نشان می‌دهد و با آن سناریوی داستانی خود را درهم بر هم می‌کند. باید بگویم شک نکنید که “جادوگر” به اندازه کافی بیننده را جادو می‌کند که در پایانش، از سِحر سکانس به سکانسش، آرامش را حتی در خواب نیز نبیند. اگر یادتان باشد، در نقد “میدسامر” نکته‌ای را گوشزد کردم. نکته‌ی آن به الگوی کارگردان آن، آری استر برمی‌گشت. آن نکته به بیان منبع الهام آری استر و شیوه نگارش فیلم‌های او مربوط می‌شد. آری استر از دنباله رو‌های آلفرد هیچکاک بزرگ و بی‌مانند تاریخ سینما است. استر از تیتراژ و پرولوگ فیلمش گرفته تا سبک روایی و پایان بندی‌های آثارش، به خوبی به مخاطبان می‌فهماند که الگوی‌اش هیچکاک فقید است. همچنین اگر رازهای موفقیت کارگردانانی همانند او را موشکافی کنیم، به منبع الهام آنان پی می‌بریم که موفقیت آثارشان را مدیون آثار بزرگ پیشین بوده‌اند. این نکته در باب رابرت اگرز نیز صدق می‌کند. شاید او از پیروان هیچکاک و سبک روایت آن نباشد، ولی با کمی دقت به منبع الهام چالش برانگیز او دست پیدا می‌کنیم. آن اسطوره کسی نیست جز اینگمار برگمان فقید. سازنده آثاری چون مهر هفتم (The Seventh Seal) و پرسونا (Persona) و سکوت (The Silence). دقیقا در رابطه با آری استر که عضو کوچکی از قامت هیچکاک است، باید رابرت اگرز را فاز خفیفی از برگمان به حساب بیاوریم. بلوغ و اوج الگوهای فیلمساری اگرز در فیلم‌های برگمان به نمایش در‌آمده است و در این وضعیت رو به بحران ژانر ترسناک، وجود کارگردانانی که برای آثار خود ارزش قائل می‌شوند و سینما را از مبدا شناخته‌اند، مفید است. به راحتی هم می‌توان دلیل موفقیت آنان را درک کرد و طرفدار آثار دیگر آنان شد. باید این مورد را در حوزه رابرت اگرز نیز بگویم، شاید الگویش اینگمار برگمان باشد ولی مقایسه آن دو به شدت غلط است. اگرز هنوز راه زیادی برای اثبات خود در سینما دارد و هنوز به بلوغ فیلمسازی خود دست نیافته است و امضای خود را پُر رنگ نکرده است. پس اکنون زمانی برای نتیجه گیری نیست.

بازی بسییار عالی و درخشان آنیا تیلور جوی در قالب توماسین، دختر بزرگ و فرزند اول خانواده

با دیدن فقط یک اثر از یک کارگردان نمی‌شود به امضای کاری او پی برد و به همین دلیل فقط به ذکر نقاط قوت و خاص فیلم می‌پردازیم و آنها را کَنکاش می‌کنیم. اولین موردی که با دیدن فیلم به ذهن مخاطب خطور می‌کند و برای او تازگی دارد، قابی خاصی است که فیلم از اول تا انتها، روایت خود را در این قاب به نمایش می‌گذارد. قابی خاص که اگر نزدیک ترین انجام دهنده آن را یاد آور شوم، باید فیلم “هتل بزرگ بوداپست” (The Grand Budapest Hotel) اثر وس اندرسن را بیان کنم. فیلمی که در قاب منحصر به فرد خود ما را درگیر خود می‌کرد و در سال ۲۰۱۴ اکران شد. اولین راهبرد فیلم در خلق ایده‌های ویرانگرش بر می‌آید. رابرت اگرز نیز همانند آری استر، دید منحصر به فرد خود را به شیطان دارد. او منشا اهریمن را از درون انسان می‌پندارد و در حالی انسان را رها در دیوانگی می‌کند که به دنبال شیطان می‌گردند و ساده‌ترین جواب را برای جواب مسئله خود لحاظ نمی‌کنند. دیدگاهش را با نگاهی سمبلیک و کنایی به خورد مخاطب می‌دهد و آنها را به اعمقا ذهن تار عنکبوت بسته‌اش دعوت می‌کند. نقد ایستگاه کنونی ما نقد فیلم و یک اثر هنری نمیباشد، بلکه نجوایی بر حکایت درونی انسان و قواعد بی‌تراز فکری او در مواجهه با ادیان و نگرش‌های دینی است. نگرش‌هایی که در شاخه‌‌ای افراطی و بی‌حد و مرز نشان داده می‌شوند و در شاخه‌ی دیگر ناکارآمد و به درد نخور. نقدی که پیش از این کارگردانان بزرگی در آثارشان از آن بهره بردند و نمونه تکامل یافته آن را می‌توان از اثر مهر هفتم (The Seventh Seal) ساخته اینگمار برگمان مشاهده کرد. موردی که در نقد “میدسامر” نیز به طور مفصل به قواعد دینی و مذهبی بعضی از فرقه‌ها و ادیان پرداختیم و قانون گریزی آنان را در قالب نوشته در آوردیم.

رالف اینسون در اجرای نقش پدرِ خانواده تبعید شده و نتیجه موفقیت آمیز او در این نقش

“جادوگر” در ظاهر فیلمی با محوریت ترس اتمسفری و موضوعی مشاهده می‌شود ولی در باطن اثری به غایت ترسناک و وحشت انگیز است. اثری که نه می‌توان با آن همزاد پنداری کرد و نه از آن بدتان بیاید. شیطانی درونی که در خانواده‌ای شامل بچه‌های قد و نیم قدی رشد می‌کند و گریبان‌گیر تمامی اعضای خانواده می‌شود. خانواده‌ای ترد شده از دهکده و روستای خویش و همچنین ترد شده از انسانیت خود. کارگردان برای تاثیر‌گذاری بیشتر اثر خود، محوریت داستان را به درون خانواده‌ای عاجز و درمانده می‌برد. اتمسفر فیلم در قابی از سکوت و طبیعت و تاریکی کلیک خورده است و رابرت اِگرز، روایت تدریجی یک سودای غمگین را به فریادهای آنی و لحظه‌ای ترجیح می‌دهد و با روایتی دنباله‌دار از مسیری پر فراز و نشیب، تا پایان اثر مخاطب را حفظ می‌کند. عنصر دیگری که در تاثیر حدی جنون آمیز به فیلم کمک کرده است، به بهره بردن و استفاده ابزاری از دین است. دین مسیحیت که در شروع فیلم به نوعی بندگان خود را به بیرون از دهکده می‌راند (ترد می‌کند) و آنها را گناهکار می‌پندارد. هر چه به جلو می‌رویم به شباهت‌های غیر قابل انکار “مهر هفتم” و “جادوگر” پی می‌بریم. گناهی که خانواده هفت نفره روستایی، از بدو تولد دچار شده‌اند. شاید این نگرش در دید اول در گناهکاری پدر و مادر این خانواده واضح نباشد ولی نگرش فیلم به سه فرزند کوچک خانواده (ساموئل و مرسی و جوناس) صدق می‌کند. دیدگاهی بنیادین به انسان‌هایی که متولد می‌شوند و پیش داوری کورکورانه‌ای که شامل آنها می‌گردد. رابرت اگرز تباهی را از اعماق وجود انسان می‌پندارد و منشا آن را به تفکرات و اعتقادات افراطی نسبت می‌دهد و شیطان را جزوی از عامل خارجی و ادامه دهنده نابودی هویتی انسان معرفی می‌کند.

خانواده مسیحی و معتقد داستان، نمی‌دانند که طلسم‌های روانه شده به سوی آنها از کجا نشات می‌گیرد. آنان پر التهاب به دنبال آن می‌روند و دریغ از جستجوی درون خود

نکته: از این خط به بعد، داستان فیلم اسپویل می‌شود.

داستان فیلم از تیتراژش شروع می‌شود. در تیتراژ شروع فیلم، موسیقی با تم موسیقی‌های قرون وسطایی نواخته می‌شود و اولین دید ما به نام فیلم و نوشته تحریری زیر آن جلب می‌گردد. با فونتی به خصوص که تداعی‌گر حال و هوای آن سال‌ها نیز است، نام اورجینال فیلم نوشته می‌شود. در همان ابتدا کارگردان با نحوه نوشتن اسم اثر به شکلی خاص (واژه Witch به معنای جادوگر است و در تیتراژ ابتدایی فیلم به شکل VVitch نوشته شده است که با لحنی کنایی به بیان مفهوم خود می‌پردازد) و واژه new england، دید اولیه خود را به مخاطب ارائه می‌دهد. چگونه؟ نیو انگلند شمال شرقی ترین ایالت آمریکا است و همانطور که از اسم آن معلوم است (واژه انگلند که به بریتانیا و انگلستان ربط دارد)، مربوط به حزبی مسیحی از شاخه‌ی پروتستان می‌باشد که از انگلستان به آمریکا آمده‌اند و آن هم به دلایل خاصی که در مذهب خود داشتند. آنان از محافظه کاران انگلیسی بودند که در قرن ۱۷ میلادی در پی آزادی مذهبی از انگلستان به آمریکا مهاجرت کردند و فرقه و مذهب خود را ادامه دادند و زندگی خود را در قالبی پروتستان‌های اصلاح شده انگلیسی، به اسم پیوریتن پیش گرفتند. کارگردان در همین ابتدا با سرنخی عظیم، جبهه اثر خود را تعیین می‌کند و به بیننده فضای اندیشیدن می‌دهد. اولین نجوا را در سخنان پدر خانواده، ویلیام (با بازی رالف اینسون) و در قابی مدیوم کلوزآپ از دختر بزرگش توماسین (با بازی عالی آنیا تیلور جوی) می‌شنویم و همزمان مشاهده می‌کنیم. سخنان ویلیام از سیر زندگی عیسی مسیحی است که اکنون علما و صاحبان خرد، او را درستکار نمی‌پندارند و به دلیل گناهکاری ازلی او و خانواده‌اش، آنها را به مکانی خارج از دهکده تبعید می‌کنند. خانواده ویلیام به ناچار، زندگی خود را در دل جنگلی آرام و سکوتی شکننده، ادامه می‌دهند. اتمسفر سنگین و نفس گیر فیلم، از تیتراژ آن شروع می‌شود و حتی تاثیر آن بعد از فیلم نیز می‌ماند و مخاطبش را از درون تهی و پوچ می‌کند. اتمسفری که با موسیقی متن ملایم و تعلیق آمیز در سرتاسر فیلم هماهنگ شده است. نکته‌ی جالبی که به نظر تاثیر کمی هم در جریان فیلم ندارد، صدای خش دار و شکسته‌ای است که از ویلیام (رالف اینسون) در طول فیلم شنیده می‌شود و استفاده کارگردان به کوچکترین نکات و بهره بردن از تمامی جنبه‌های یک بازیگر، در اینجا مشهود است. خانواده ویلیام شامل دو دختر و سه پسر است و اولین فرزند او توماسین و آخرین فرزند او ساموئل می‌باشد که جدیدا متولد شده است.

استفاده نمادین و سمبلیک از حیوانات که در طول داستان بارها شاهد آن بودیم

اولین اخطار فیلم به مخاطب در دزدیده شدن فرزند آخر خانواده (ساموئل) نمایان می‌شود. خانواده‌ای ترد شده از اجتماع و دهکده خویش پیدا می‌کنیم که اکنون به مصیبت وحشتناک‌تری دچار شده است. اولین شواهد رگه‌های مذهبی و دینی در فیلم، منحصرا بعد از این واقعه به نمایش در می‌آید. نمایی از یک گناه ازلی و پوچ و افترایی بی‌بنیان به نوزادی بی‌گناه. توماسین برادر کوچکش را گم می‌کند، زنی که شکل و شمایلی پیر و رنجور دارد، نوزاد را می‌دزدد. دیدگاهی نمادین که با خلق کرکتری سمبلیک رخ داده است. نوزاد ناپدید می‌شود و خانواده در عزا و فقدان فرزند از دست رفته‌شان، به مرز جنون و دیوانگی و تهمت و افترا به یکدیگر می‌رسند. خانواده همانند بدن فردی بیمار، از درون به خود حمله ور می‌شود و ثانیه به ثانیه به دیوانگی خود دامن می‌زند. تک تک اعضای خانواده (چه پدر و مادر و چه فرزندان کوچک خانواده، مرسی و جوناس) به نوعی گناهکار به حساب می‌آیند. لحظات شوم و تاریک زیادی بعد از اولین واقعه (گم شدن ساموئل) نمایان می‌شوند. این فیلم نیز همانند رقبای خود به تدریج بر مخاطب خود تاثیر می‌گذارد و عروج را جز در ذهن مخاطب، در جایی نمی‌بیند. “میدسامر” را به یاد بیاورید که مسیر موفقیت خود چگونه مخاطبانش را شکنجه می‌کرد و تا آخرین دقایق فیلم، همانند ماموری با نقاب سیاه پوش (مامور اجرای دستورهای مرگ در دوران قرون وسطا) طناب گیوتین را به قصد جان بیننده‌اش رها می‌کرد. در “جادوگر” تمامی عناصر ترسناک و رو اعصاب هستند. اتمسفر فیلم و قاب منحصر به فردی که در تمامی دقایق شامل فیلم می‌شود؛ شات‌ها و نماهایی توام با سکوت و دلهره و تعلیق که از جنگلی مخوف  و روایت خانواده‌ای مخوف‌تر از آن؛ نماهایی با مفهوم از حیواناتی که انگار هدفی شوم را دنبال می‌کنند و ترس جَو فیلم دامن می‌زنند. خانواده روستایی مشکل خود را در نفرینی می‌دانند که در اثر پشت کردن به کلیسا و تبعید شدنشان به خارج از روستا، می‌پندراند ولی  مقصود کارگردان هدفی ژرف‌تر از نمایش انسان‌هایی گناهکار و عاقبت و نتیجه زندگی آنان است. رابرت اگرز، خانواده پُر جمعیت فیلم خود را نه به دلیل تبعید و ترد شدن و قانونی که کلیسا علیه آنان حکم کرده است؛ بلکه به دلیل این مورد که آنان فقط انسان‌اند، گناهکار به حساب می‌آورد و تفکرات شومی که به یکدیگر دارند، به اصل این مفهوم دامن می‌زند. تمامی اعضای خانواده به شومی یکدیگر اذعان دارند و همدیگر را با تهمت‌هایی بی‌اساس، نشانه می‌گیرند.

نفرین آنان تمامی ندارد و هر لحظه بر شدت و قدرت آن افزوده میشود

“جادوگر” شاید در دید اول به دنبال روایت یک خانواده تبعید شده باشد که با مشکلاتی فراطبیعی دست و پنجه نرم می‌کنند ولی در باطن اثری نقد گونه از مذهب و دین و الگوهای ساختاری آنان است؛ در ظاهر تمام کارکترهای خانواده داستان را گناهکار و نفرین شده از درون نشان می‌دهد و در باطن چیز دیگری روایت می‌کند. به توماسین (با بازی بسیار خوب آنیا تیلور جوی) دقت کنید. اولین سکانس فیلم با شاتی مدیوم کلوز آپ از آن شروع می‌شود و سخنان پدرش ویلیام را خطاب به علمای مذهبی دینش می‌شنویم. دیالوگ گفته شده به این شرح بود: به دنبال چه چیز در این دنیای وحشی آمدیم. کشورمان را ترک کردیم، خویشاوندانمان و خانه‌های پدرانمان، ما اقیانوس بزرگی را پشت سر گذاشتیم. تمام این دیالوگ‌ها در نمای مدیوم کلوزآپ توماسین گفته شده است و کارگردان در همان ابتدا و بعد از تیتراژ فیلمش، نکته‌ی دیگری را به بیننده نخ می‌دهد. دیالوگ‌های پدر توماسین از وضع و حال کنونی و آینده آن خبر می‌دهد. دختری که به عقیده کارگردان تنها فرد سالم و بی‌گناه این خانواده بوده است و به دلیل افترا و تهمت‌های دیگر اعضای خانواده، به مرز نابودی و جنون رسیده است. بگذارید قدم به قدم قوس شخصیتی او را طی کنیم. او مراقب جدیدترین عضو خانواده، نوزادی به اسم ساموئل است. نوزادی که ناگهان ناپدید می‌گردد و شوکی سنگین به بقیه اعضای خانواده وارد می‌کند. در قدم بعد نمایی از محبت مادر گونه او به برادرش را مشاهده می‌کنیم و می‌بینیم که چگونه کارگردان حس پاک او را به حسی اهریمنی از سوی برادرش تبدیل می‌کند و خود را همچون سرکوب‌گری شکنجه‌گر جلوه می‌دهد و گام آخر نیز پدر و مادر او، بر علیه فرزند به اصطلاح شیطانی و طلسم شده‌شان می‌گیرند و عاقبتی شوم برای خود به وجود می‌آورند. اگر واضح‌تر به فیلم دقت کنیم قطعا به شباهت‌های بسیار زیاد آن با “میدسامر” پی می‌بریم. کیلب (بزرگترین فرزند پسر خانواده و دومین فرزند خانواده پس از توماسین) را نمود واضحی از کریستین در “میدسامر” می‌بینیم. کیلب را غرق در هوس و زیاده خواهی‌های درونی‌اش پیدا می‌کنیم و کارگردان نیز اینان را به او هدیه می‌دهد. او مجنون خواسته‌های بی‌مرز خود می‌شود و اگرز نیز در این مسیر به او راه همواری تقدیم می‌کند، او را همانند طعمه‌ای به جلو می‌راند و همانند موجودی عاجز و ناتوان تحویلِ خانواده‌اش می‌دهد.

توماسین تنها فرد بی‌گناه خانواده‌ی گناهکارش بود. توماسین همان عنصر مورد نیاز جادوگران جنگل است، فردی آزاد و رها و از درون پاک

کارگردان سرنوشت و عاقبت گناه‌های ذاتی این خانواده را با نمود‌‌هایی سمبلیک و نمادین برای درک بهتر به مخاطب نمایش می‌دهد. تهمت‌ها و افتراهایی که پدر خانواده به توماسین می‌زند را با سرنوشتی شوم که به دست شیطانی در قالب فیلیپ سیاه (بزی سیاه رنگ که در طول فیلم، نمادی از شیطان و اهریمن و جادوگر جنگل است) پایان می‌یابد، نشان می‌دهد. همانطور که بیان کردم، جادوگران جنگل به دنبال خالص‌ترین و پاک‌ترین و فرد خانواده بودند. آنان انسان‌های گناهکاری که جزای زندگی‌شان در نابودی و محو شدن از روزگار بود، هدف خود قرار ندادند و سرنوشت آنان را با دستان خود رقم زدند. هدف آنان پاک‌ترین انسان و بی‌گناه‌ترین آنها بود؛ جادوگران به هدف خود رسیدند، توماسین را به سوی خود کشاندند و در پایان دیالوگ ویلیام، پدر توماسین، نجوایی سنگین را در گوش مخاطب همچون زمزمه‌های غسل تعمید مسیحیان در گوش نوزادان، طنین انداز می‌شود.

“جادوگر” همانند نامش، مخاطبانش را طلسم می‌کند. سِحری کهن و قدیمی را بازخوانی می‌کند (عقاید پیوریتن‌ها و محافظه کاران انگلستانی در سده ۱۶ و ۱۷ میلادی که از شاخه پروتستان مسیحیت بودند). همان تعریفی که برای اثر دوم آری استر (میدسامر) کرده‌ام را برای “جادوگر” نیز می‌کنم. “جادوگر” فیلمی منحصرا ترسناک و ترس لحظه‌ای (به اصطلاح جامپ اسکیر مانند) نمی‌باشد؛ فیلم در اتمسفری هنجارشکن و قانون گریز و در سکوتی بی‌اساس و بنیان؛ زمزمه‌ای از قواعد دینی مذهبی را در گوش بیننده می‌خواند و با دست به دست دادن تمامی عنصرهای ویرانگرش، تاثیر آن را افزون‌تر از پیش می‌کند. ترسی مشمول از التهاب، خشم، جنون و دیوانگی و بی‌هدفی‌ای در عاقبت آن. اگر به فکر اثری سرتاسر نفس‌گیر و آزار دهنده و فاقد الگوی مشخصی میگردید، شدیدا دیدن “جادوگر” پیشنهاد می‌شود و در غیر اینصورت نیز، اگر از علاقه‌مندان ژانر ترسناک هستید، ۹۲ دقیقه خفقان را بر راه تنفس خود حس کنید.

تابناک: انتشار نسخه با زیرنویس فارسی «رستاخیز» در فضای مجازی/ ۱۷٫۳ میلیارد دود شد!


پس از انتشار نسخه برش خورده فیلم سینمایی «رستاخیز»، اکنون این فیلم سینمایی در آستانه اربعین با زیرنویس فارسی در فضای مجازی و با محوریت چند کانال تلگرامی منتشر شده و با بی‌توجهی نهادهای نظارتی به تداوم این اقدام غیرقانونیِ مسببان اصلی قاچاق این فیلم، شاهد دود شدنِ این سرمایه ـ که دولت ۱۷٫۳ میلیارد تومان برای آن هزینه کرده ـ هستیم؛ اقدامی که با عدم توزیع نسخه «وی او دی / VOD» توسط تهیه کننده، اسباب تأمل و تعجب ناظران را در پی داشته است.

به گزارش سینماسینما، فیلم سینمایی «رستاخیز» آخرین ساخته احمدرضا درویش ـ که از مقطع تاریخی مرگ معاویه تا شهادت امام حسین (ع) در روز عاشورا را روایت می‌کند ـ پس از یک دوره طولانی توقیف، از بیست و یکم در یک کانال عربی یوتیوب منتشر شد و بلافاصله در کانال‌های تلگرامی و دیگر بسترهای مجازی، این نسخه بارگذاری و دسترسی عمومی‌تر برای آن فراهم شده است. نسخه قاچاق منتشر شده از کیفیت بالایی برخوردار است و به زبان عربی دوبله شده است.

بر اساس بررسی‌های «تابناک»، این نسخه از رستاخیز با نسخه اولیه که در سی و دومین جشنواره فیلم فجر رونمایی شد، تقریباً تطابق دارد و شامل تصویر چهره حضرت عباس (ع) است و از این منظر می‌توان تأیید کرد که نسخه منتشره، نسخه بدون سانسور است که کارگردان در پی اکران عمومی‌اش بود، اما با مخالفت برخی جریان‌ها مواجه شد و در نهایت سازمان سینمایی در اقدامی عجیب ـ که منجر به فروکش کردن اعتراضات سازندگان این فیلم شد ـ ۱۳٫۵ میلیارد تومان به عنوان خرید بخشی از سهم این فیلم به سازندگانش پرداخت که رقم کلان و بی‌سابقه در تاریخ سینمای ایران بود.

 

این اتفاق واکنش گسترده‌ای را از سوی تمامی طرف‌ها از جمله بنیاد سینمایی فارابی و کارگردان فیلم در پی داشت؛ اما این واکنش‌ها دست‌کم در فضای رسانه‌ای فروکش کرد. در پی این اتفاق معاون ارزشیابی و نظارت سازمان سینمایی و مدیرعامل بنیاد سینمایی فارابی، با حضور در مرجع قضایی مرتبط نسبت به پیگیری موضوع و طرح شکایت در آن مرجع اقدام ‌کردند تا از پخش غیرقانونی فیلم در پلتفرم‌های داخلی جلوگیری شود.

همچنین بنیاد سینمایی فارابی در «دادسرای امور بین‌الملل تهران» هم اقدام به طرح شکایت کرد و در این زمینه با وزارت امور خارجه نیز رایزنی شد، ولی این پیگیری ها هنوز نتیجه شفافی در پی نداشته است.

اکنون بار دیگر و این بار در آستانه اربعین حسینی، نسخه‌هایی با زیرنویس فارسی از فیلم سینمایی «رستاخیز» جهت دانلود در فضای مجازی قرار گرفته و دست به دست می‌چرخد و مشخص نیست چرا نهادهای مسئول نظارتی به نظاره نشسته‌اند تا با یک محصول فرهنگی که میلیاردها تومان از بیت المال صرف آن شده، اینگونه برخورد شود؟!

این اتفاق در حالی بار دیگر رخ داده که همه نهادهای مسئول از ستاد صیانت و مبارزه با تکثیر و عرضه غیرمجاز آثار سینمایی و سمعی و بصری و… به‌ دنبال ممانعت از آن بوده‌اند و نکته مهم اینجاست که حتی مجوز ورود قانونی فیلم به شبکه وی‌او‌دی از دو هفته پیش توسط سازمان سینمایی صادر و تحویل تهیه کننده فیلم رستاخیز شده اما این فیلم در بستر قانونی راهی به این شبکه نیافته است! نکته قابل تأمل اینکه چهار سال پیش سازمان سینمایی مجوز اکران و توزیع بین الملل فیلم رستاخیز را به تهیه کننده فیلم داده بود که تهیه کننده به توزیع جهانی فیلم اقبالی نشان نداد.

در این زمینه، اعتراض حق صاحبان و سهامداران فیلم است اما جای تعجب دارد وقتی امکان پخش قانونی فیلم (پیش از اربعین حسینی) فراهم بوده، چرا باید فضای مجازی جولانگاه نسخه قاچاق این فیلم باشد؟ خسرانی که اهمال درباره قاچاق و توزیع غیرمجاز یک محصول فرهنگی به جامعه و سرمایه ملی می‌زند با هر اقدام دیگری که در فضای مجازی علیه جامعه و امنیت کشور رخ می‌دهد، برابر است چرا که هر دو، بذر رفتار فراقانونی را در کشور می‌پراکنند. عجیب است که بعد از چهل روز و در آستانه اربعین، این اتفاق رخ داده و ابهامات درباره نحوه انتشار این فیلم در فضای مجازی را دو چندان کرده است!

منبع: تابناک

فیلم Thor: Love and Thunder: تایکا وایتیتی دوباره نقش کورگ را بازی خواهد کرد


تایکا وایتیتی (Taika Waititi) کارگردان فیلم ابرقهرمانی Thor: Love and Thunder «ثور: عشق و صاعقه» به تازگی اعلام کرده در چهارمین فیلم فرنچایز Thor دوباره نقش کورگ را بازی خواهد کرد. این شخصیت قبلا در Thor: Ragnarok «ثور: رگنراک» و Avengers: Endgame «انتقام‌جویان: پایان بازی» حضور داشته است. در ادامه خبر با سینمافارس همراه باشید.

وقتی از وایتیتی سوال شد آیا داستان سرطان گرفتن جین فاستر در فیلم روایت می‌شود او گفت:

من اون خط داستانی رو خیلی دوست دارم، اما هنوز معلوم نیست توی فیلم ازش استفاده کنیم یا نه.

در این فیلم ناتالی پورتمن (Natalie Portman) دوباره در نقش جین فاستر حضور دارد و می‌تواند پتک ثور را به دست بگیرد. کریس همسورث (Chris Hemsworth) و تسا تامپسون (Tessa Thompson) دوباره در نقش ثور و والکری در این فیلم حضور دارند. تولید این فیلم پس از پایان فیلمبرداری Shang-Chi «شانگ چی» در استرالیا آغاز خواهد شد.

فیلم Thor: Love and Thunder در تاریخ ۵ نوامبر ۲۰۲۱ (۱۴ آبان ۱۴۰۰) اکران خواهد شد.

منبع: Comingsoon

جایزه دستاورد جشنواره استکهلم برای پیمان معادی


پیمان معادی بازیگر ایرانی به عنوان دریافت کننده جایزه دستاورد سینمایی سی‌امین جشنواره فیلم استکهلم در کشور سوئد معرفی شد.
به گزارش سینماسینما، پیمان معادی که با بازی در فیلم‌های «درباره الی» و فیلم برنده اسکار «جدایی» به یک چهره شناخته شده بین المللی تبدیل شده است، جایزه اسب برنزی دستاورد جشنواره استکهلم سوئد را به پاس نقش‌آفرینی‌های قدرتمند، عبور از تعصبات و مرزهای جداکننده دریافت می‌کند.

معادی جایزه دستاورد جشنواره استکهلم را در جریان نمایش فیلم «متری شیش و نیم» ساخته سعید روستایی در بخش «Impact»جشنواره استکهلم دریافت می‌کند.

جایزه ویژنری (دستاورد سینمایی) جشنواره استکهلم سال گذشته نیز به اصغر فرهادی کارگردان ایرانی اعطاء شد.

سی‌امین جشنواره فیلم استکهلم سوئد از تاریخ ۶ تا ۱۷ نوامبر (۱۵ تا ۲۶ آبان) برگزار می‌شود.

 

منبع: ایسنا

ماکسیم بالدری به سریال Lord of the Rings پیوست


ماکسیم بالدری (Maxim Baldry) بازیگر انگلیسی برای بازی در نقشی مهم به سریال مورد انتظار Lord of the Rings «ارباب حلقه‌ها» محصول آمازون پیوست. او به دیگر بازیگران این سریال یعنی ویل پولتر (Will Poulter) و مارکلا کاوانا (Markella Kavenagh) خواهد پیوست. در ادامه خبر با سینمافارس همراه باشید.

شاید برخی هنوز بالدری را برای همبازی شدن با روان آتکینسون در فیلم کمدی Mr. Bean’s Holiday «تعطیلات مستر بین» محصول ۲۰۰۷ به یاد آوردند. او به تازگی در سریال درام Years and Years «سال‌ها و سال‌ها» در کنار اما تامپسون (Emma Thompson) حضور داشته است.

هنوز جزئیاتی درباره شخصیت‌ها یا داستان سریال مشخص نیست، اما می‌دانیم این سریال وقایع قبل از فیلم The Fellowship of the Ring «یاران حلقه» براساس رمان جی.آر.آر تالکین (J.R.R. Tolkien) را روایت خواهد کرد.

جی دی پین (JD Payne) و پاتریک مک‌کی (Patrick McKay) نویسندگی سریال را برعهده دارند، و برایان کاگمن (Bryan Cogman) تهیه‌کننده اجرایی سریال است. خوان آنتونیو بایونا (J.A. Bayona) کارگردانی چند اپیزود این سریال پرهزینه را برعهده دارد که تولید آن از سال ۲۰۱۷ آغاز شده است.

منبع: Comingsoon

«اسحاقی» و «کیارستمی» برنده دو جایزه از جشنواره «یاماگاتا» ژاپن شدند


دو فیلم مستند «خُرامان» ساخته آرش اسحاقی و «اِکسُدوس» به کارگردانی بهمن کیارستمی، موفق به کسب دو جایزه از جشنواره معتبر «یاماگاتا» ژاپن شدند.

به گزارش سینماسینما، مراسم اختتامیه شانزدهمین دوره جشنواره بین‌المللی مستند «یاماگاتا» عصر امروز (چهارشنبه ۲۴ مهرماه) در کشور ژاپن برگزار شد و مستند «خُرامان» ساخته آرش اسحاقی موفق به کسب جایزه بهترین کارگردانی از اتحادیه کارگردانان ژاپن شد.
در بخش «جریان‌های نو آسیا» نیز بهمن کیارستمی با مستند «اِکسُدوس»، جایزه‌ی موسوم به «جایزه تعالی» Award of Excellence یاماگاتا را دریافت کرد. پخش بین‌المللی این فیلم برعهده مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی است.
جایزه بهترین فیلم بخش مسابقه بین‌الملل این رویداد بزرگ آسیایی هم به مستندسازی از کشور چین تعلق گرفت.
شانزدهمین دوره جشنواره بین‌المللی مستند «یاماگاتا» که از فستیوال‌های معتبر جهانی فیلم مستند است، از ۱۸ تا ۲۵ مهر ۱۳۹۸ در کشور ژاپن برگزار شد.

 

منبع: سینما تجربی

اپل تی‌وی پلاس سریال‌های See و Dickinson را برای فصل دوم تمدید کرد


سرویس استریم جدید اپل تی‌وی پلاس ۵ سریال خودش را برای فصل دوم تمدید کرد. نکته جالب اینجاست که این سرویس کار خودش را از ۱ نوامبر (۱۰ آبان) آغاز خواهد کرد. در ادامه خبر با سینمافارس همراه باشید.

این سریال‌ها شامل علمی تخیلی See «دیدن» با بازی جیسون موموآ (Jason Momoa)، درام کمدی Dickinson «دیکینسون» با بازی هیلی استاینفیلد (Hailee Steinfeld)، آنتولوژی Little America «آمریکای کوچک» با بازی کمیل نانجیانی (Kumail Nanjiani)، علمی تخیلی For All Mankind «برای تمام بشریت» ساخته ران مور (Ron Moore) و درام معمایی Home Before Dark «قبل از تاریکی به خانه بیا» هستند.

سریال Dickinson در دوران زندگی امیلی دیکینسون اما با حال و هوایی مدرن روایت می‌شود. این سریال محدودیت‌های جامعه و خانواده را از نگاه این نویسنده کاوش می‌کند.

سریال See پرهزینه‌ترین سریال اپل تی‌وی پلاس است که در آن جیسون موموآ و آلفری وودارد حضور دارند. این سریال داستان آینده‌ای را روایت می‌کند که بشر در آن قابلیت دیدن را از دست داده است. هزینه ساخت دو فصل این سریال حدودا ۲۴۰ میلیون دلار گزارش شده است.

سریال Little America یک آنتولوژی براساس داستان‌های واقعی در یک مجله است. کمیل نانجیانی نویسنده و تهیه‌کننده اجرایی این سریال است.

سریال For All Mankind این را بررسی می‌کند که اگر مسابقه به فضا رفتن بین کشورها هرگز تمام نمی‌شد چه اتفاقی می‌افتاد. رونالد مور نامزد گلدن گلوب و برنده امی سازنده این سریال است.

سریال Home Before Dark براساس زندگی هیلد لایسیاک ۱۱ ساله روایت شده و داستان یک دختر جوان را دنبال می‌کند که همراه خانواده‌اش به یک شهر کوچک نقل مکان می‌کند. او خیلی زود متوجه رازی می‌شود که اهالی شهر و پدرش سعی دارند آن را پنهان نگه دارند.

منبع: Comingsoon

گفت‌وگو با علی شاه‌محمدی، کارگردان فیلم مستند «شهسوار»/ جهان‌پهلوان هرگز نمی‌میرد


سینماسینما، شادی حاجی مشهدی: علی شاه‌محمدی فارغ‌التحصیل کارشناسی ارشد کارگردانی سینما، ۱۷ ساله بود که با دیدن فیلم «متروپلیس» (فریتز لانگ) عاشق سینما شد.

بعد از گرفتن مدرک کارشناسی زبان انگلیسی، با ادامه تحصیل در رشته کارشناسی ارشد ادبیات نمایشی، سینما را که شیفته‌اش بود، به طور حرفه‌ای ادامه داد. هم‌زمان با مشق سینما، از راه تجربه در حرفه عکاسی و تدوین فیلم، مهارت‌های کاربردی و ارزشمندی را آموخت. تلاش‌های شاه‌محمدی در عرصه‌های مختلفی از نویسندگی و کارگردانی سبب شد مجموعا ۱۷ فیلم مستند و داستانی را در این دوران بسازد. این فیلم‌ساز همراه با ترجمه و تدریس در رشته‌های تخصصی سینما، به عضویت انجمن‌های مستندسازان و تهیه‌کنندگان فیلم مستند خانه سینما درآمد و هم‌زمان با سفر به اروپا و این‌بار به قصد تحصیل در رشته کارگردانی سینما، از دانشگاه سنت لوکاس بلژیک فارغ‌التحصیل شد.

مستند «شهسوار» که درباره زندگی و مرگ جهان‌پهلوان تختی است، در سال ۱۳۹۶ با نویسندگی و تدوین چندباره او به یکی از بزرگ‌ترین دغدغه‌های ذهنی و حرفه‌ای این کارگردان تبدیل و هم‌زمان با پنجاهمین سالگرد مرگِ تلخِ این قهرمان ملی از آن رونمایی و تجلیل شد. به بهانه اکران بهاره این فیلم در گروه هنر و تجربه، با این کارگردان دقیق و هوشیار که حافظه‌ای قدرتمند و کلامی صریح و صادق دارد، به گفت‌وگو نشستیم. 

 

از «متروپولیس» تا تختی… راه دراز و دشواری است! از انتخاب یک چهره ملی و مردمی همچون تختی بگویید… قصه از کجا شروع شد؟

همین‌طور است! (با لبخند) … اوایل آذر ماه ۱۳۸۹ فیلمی از شبکه ۴ سیما به من پیشنهاد کردند، که درباره فیلم ناتمامی از مرحوم علی حاتمی برای تختی بود. مستندی ساختم به اسم «غلامرضای علی» در مورد کارگردانی که با سرطان دست‌وپنجه نرم می‌کند، قبلا دو بار تلاش کرده این فیلم را بسازد، اما به دلیل نبودن بودجه کافی نتوانسته بود پروژه را تمام کند و برای سومین بار است که قرار است این فیلم را بسازد، اما این‌بار سرطان امانش را می‌بُرد. درحین تهیه این فیلم متوجه شدم که زندگی تختی چقدر پرفرازونشیب و جالب بود. قلبا دوست داشتم یک فیلم داستانی بلند در مورد تختی بسازم، ولی متاسفانه منابع مالی نداشتم. هنوز هم اگر بودجه کافی به دستم برسد، دلم می‌خواهد یک فیلم خوب درباره تختی بسازم که همه لذت ببرند.

  فیلمنامه «شهسوار» را بر اساس پژوهش‌هایی نوشتید که در مورد مستند اول در اختیار داشتید؟

به مرور پژوهش‌هایم کامل‌تر می‌شد. اسنادی در اختیار داشتم و دارم که فکر می‌کنم کمتر کسی به آن‌ها دسترسی داشته باشد. بعد از مستند اول، تصمیم گرفتم با نگاهی دقیق‌تر و استنادی‌تر درباره تختی فیلم بسازم. آن‌قدر موضوع برایم جالب بود که حتی تِز فوق لیسانسم را هم در مورد تختی نوشتم. در همان زمان مجبور بودم برای ادامه تحصیل به خارج از کشور سفر کنم. خوش‌بختانه در آذرماه ۹۴ با آقای ‌هارون یشایایی آشنا شدم و جلسات زیادی با هم داشتیم و در شهریورماه فیلم‌برداری را شروع کردیم. نسخه اول را که تدوین کردم، به دوستان و اساتیدم در اروپا نشان دادم که نظرات آنان مرا راضی نکرد. نسخه دوم را در ۶۰ دقیقه آماده کردم، ولی باز هم چنگی به دلم نمی‌زد و به نظرم کامل نبود.

 

 چرا نتیجه رضایت‌بخش نبود؟ آیا کمبود متریال داشتید، یا نظرات دیگران منفی بود؟

خیر، خوراک برای کار زیاد بود. چون خیلی شبیه فیلم مقاله (film essay) می‌شد، اطلاعات زیاد می‌داد، اما کشش دراماتیک نداشت.

 

 مگر بر اساس همان فیلمنامه توافق‌شده جلو نرفته بودید؟

چرا… تمام فیلم‌های من همیشه از ابتدا فیلمنامه دارند و در هر جلسه فیلم‌برداری همیشه با فیلمنامه سر صحنه هستم. پنج نسخه فیلمنامه هم به آقای یشایایی داده بودم که عاقبت به توافق رسیدیم. در اردیبهشت ۹۶ تصمیم گرفتم برای مونتاژ به ایران برگردم و بر اساس چیزهایی که فیلم لازم داشت، دیدم نیاز است دوباره فیلم‌برداری کنم. به این ترتیب، در پایان همان تابستان به یک نسخه ۷۶ دقیقه‌ای رسیدیم. آن نسخه را به آقای یشایایی دادم. بهمن ماه که از بلژیک برگشتم، ایشان گفتند که سر و دستی به آن کشیده‌اند.

 

 آقای کیارش یشایایی این نسخه را بدون حضور شما تدوین کرده بود؟

خیر، ما دو نفر نسخه نهایی را با هم در تهران تدوین کرده بودیم، اما آقای نیما حسندوست بخش‌هایی را از نسخه ۷۶ دقیقه‌ای جابه‌جا کرده بود، اما چون به موضوع اشراف نداشتند، در فیلم چند اشتباه تاریخی رخ داده بود. من ضمن برطرف کردن آن‌ها کمی هم به فیلم اضافه کردم و زمان آن را به ۵۸ دقیقه رساندم.

دوباره که از ایران رفتم، حدود ۱۵ دقیقه به کار اضافه کردم که در کل ۷۰ دقیقه شد. احساس کردم هنوز هم دلم می‌خواهد روی فیلم با حساسیت و دقت بیشتری کار کنم که نهایتا رسید به نسخه ۷۷ دقیقه‌ای که به هنر و تجربه دادیم.

 

  در واقع چهار بار این فیلم مونتاژ شده. فکر می‌کنید این تدوین‌های مجدد کار را شسته‌و‌رفته‌تر می‌کرد؟

قطعا! هم شسته‌ورفته‌تر شد، هم ریتمش بهتر شد و هم اطلاعات بیشتر و بهتری به مخاطب داد که کاملا بار دراماتیک داشت. در این مستند روایت راوی و صحبت‌های دوستان و آدم‌های نزدیک به تختی تصویر او را کامل‌تر می‌کند و نحوه انتقال گزاره‌ها و اطلاعات از راه گفت‌وگو و درک وقایع به ترتیب وقوع پیش می‌رود. دستمزدم را یک بار برای تدوین فیلم گرفته بودم و لزومی نداشت چهار بار این فیلم را ویرایش کنم و یک سال و نیم دیگر روی آن کار کنم. شخصا چون عاشقانه تختی را دوست دارم، می‌خواستم نتیجه خوب باشد.

 

 اطلاع داشتید که هم‌زمان بهرام توکلی نیز در حال ساختن یک فیلم سینمایی درباره تختی است؟

خیر، اطلاع نداشتم.

 

چقدر با خانواده مرحوم تختی تعامل داشتید؟

با بابک تختی یکی دو بار تماس گرفتم که اصلا درباره پدرش صحبت نکرد. ولی با خانم شهلا توکلی، همسر آقای تختی، در منزل ایشان صحبت کردیم. او نمی‌خواست در مورد همسرش زیاد صحبت کند، چون باعث ناراحتی‌اش می‌شد. خانمی ‌بسیار مهربان بود که متاسفانه از دنیا رفت. مراسم تشییع جنازه این خانم در فیلم «شهسوار» آمده است. برخی از این قبیل تصاویر در فیلم وجود دارد که پیش از این، جای دیگر دیده نشده و احتمالا کسی هم آن‌ها را در اختیار ندارد.

 

 مستندنگاری درباره افراد مهم به‌ویژه قهرمانان ملی کار دشواری است، چراکه بسیاری بر این باورند بخش زیادی از حقیقت را در مورد این آدم‌ها می‌دانند. پیش‌فرض‌هایی در اذهان جامعه وجود دارد، همان‌طور که آثار و اطلاعاتی هم از این افراد موجود و در دسترس همه است. حال فیلم‌سازی که به دنبال این سوژه‌ها می‌رود، با این چالش روبه‌روست که باید غبار این پیش‌فرض‌ها و قضاوت‌ها را از گوهرِ واقعیتِ ناب بزداید و هر چه را حقیقت دارد، دوباره بازنمایی کند. در مورد این مسئولیت دشوار چه نظری دارید؟

بله، همین‌طور است. تازه آن هم آدمی مثل تختی که برای همه شناخته‌شده است. همه با تختی آشنا هستند، حتی اکنون هم که ۵۰ سال از مرگ او گذشته، دو فیلم، یکی مستند و دیگری داستانی در موردش به نمایش درآمده که باعث می‌شود تا ۳۰ سال دیگر هم تختی در ذهن‌ها و قلب‌ها زنده بماند. مطمئنم چند سال بعد هم دوباره در موردش فیلم‌هایی ساخته خواهد شد. در «شهسوار» نام تختی مهم بود و زوایایی را که در ورژن داستانی موجود نبود و به آن پرداخته نشده بود، پوشش می‌داد.

 

 درام در «شهسوار» بر چه مبنایی شکل می‌گیرد؟

شما می‌توانید هر نقطه از زندگی هر آدمی را در نظر بگیرید و درام قصه‌تان را بر اساس آن بنا کنید. من به عنوان نویسنده و کارگردان، این درام را بر اساس طرح سوال مرگ یا خودکشی قرار دادم. درام فیلم بر این اساس است که آیا تختی را کشتند، یا او خودکشی کرده است؟

فیلم از اوج دوران قهرمانی غلامرضا تختی شروع می‌شود و پس از ذکر جوایز و مدال‌های جهانی‌اش ادامه می‌دهد که او سه جایزه پهلوانی هم کسب می‌کند و مدال ارزشمندی را بابت لقب جهان‌پهلوانی از شاه می‌گیرد.

او بعد از کودتای ۲۸ مرداد سال ۳۲، مدال طلای ملبورن را می‌گیرد، با پشتکار و شخصیت کاریزماتیکی که داشت، می‌تواند دو مدال نقره‌اش را هم به طلا تبدیل کند و بیش از پیش محبوب شود. بعد به یوکوهاما می‌رسیم که می‌خواهد کشتی را ترک کند، اما وقتی مدال طلای این مسابقات را گرفت، دوباره به کشتی برمی‌گردد و محبوبیتش زیادتر می‌شود. بعد زلزله بویین زهرا اتفاق می‌افتد و مردم او را بیشتر از دستگاه دولتی شیر و خورشید در این فاجعه دلسوز می‌بینند و تمایل بیشتری به کمک کردن از طریق این پهلوان دارند.

 

 این آدم با پشتوانه ملی و عمق نفوذی که در مردم دارد، می‌تواند یک تهدید قوی برای حکومت به شمار رود…

اعتماد مردم به تختی و محبوبیتش می‌تواند در بزنگاه حساس، دستگاه حاکمیت را بترساند و توده‌ها را بسیج کند، پس به این ترتیب طبیعی است که تختی زیر ذره‌بین ساواک باشد. با گرایشاتی که به جبهه ملی و دکتر مصدق نشان می‌دهد، کم‌کم از طرف حاکمیت هم طرد می‌شود. تمام این موارد به سوال آخر ختم می‌شود که ما جواب آن را در بخش زیادی از ابتدای فیلم داده‌ایم. در واقع در جواب برخی منتقدانی که به نظرم از سر بی‌دقتی و شاید بی‌دانشی معتقدند که مسئله اصلی فیلم در پایان آن مطرح می‌شود، باید بگویم درست است که سوال مهم و اساسی در پایان مطرح می‌شود، اما به گمان من به‌هیچ‌وجه در این مقطع به دنبال جواب این پرسش نیستیم، چراکه ۸۰ درصد جواب آن را قبلا گرفتیم.

 با نگاهی به تاریخ درمی‌یابیم که سیستم حاکم اغلب تمایل داشته قهرمانان ملی را با یک شمایل خاکستری، شخصیت‌هایی مهربان و عامه‌پسند و در یک کلام خنثی و بدون حواشی سیاسی معرفی کند. چرا تختی در این الگو نمی‌گنجد؟

تختی در طبقه عامه و مردم کوچه و بازار محبوبیت داشت. به دلیل اعتباری که در خارج از ایران داشت، وقتی که به اروپا سفر کرده بود، با طبقه روشن‌فکر و الیت جامعه ایرانیان اروپایی و به‌ویژه دانشجویان هم دیدارهایی داشت. گاهی در همین دیدارها بود که دغدغه‌های سیاسی و اجتماعی آن‌ها را می‌شنید. تختی در میان ورزشکاران هم‌نسل و هم‌دوره خودش کتاب‌خوان بود و با این‌که خودش هرگز موفق نشد تحصیلاتش را ادامه دهد، به دانشجویان علاقه بسیاری داشت و برای کمک به این گروه همیشه داوطلب بود. حتی در مسابقات تولیدو سال ۱۹۶۲ وقتی کنفدراسیون دانشجویی با تختی تماس گرفت، او به دیدار دانشجویان رفت و با آن‌ها گفت‌وگو ‌کرد. برآیند همه این‌ها منجر به حرکت تختی به سمت جبهه مخالف شاه می‌شود. هم‌چنین مهندس کاظم حصیبی که پسرخاله مادر تختی و مشاور عالی دکتر مصدق بود، در نزدیک شدن او به مصدق بی‌تاثیر نبود. شخصیت تختی به نوعی جمع اضداد هم بود. مثلا دوست او، محمد آل‌حسینی، می‌گوید که با هم به دیدار نواب صفوی در زندان رفته بودند. حتما می‌دانید که سمپات‌های نواب، دکتر فاطمی را با چاقو زده بودند. شاید برای تختی این‌طور بود که فارغ از خط و ربط سیاسی آدم‌ها به این فکر می‌کرد که اگر کسی را دوست دارد، به این توجه داشته باشد که آن شخص در جهت درست حرکت می‌کند یا نه؟ که اگر این‌طور بود، طرفدارش می‌شد، حتی مثلا در مورد شخصی همچون دکتر فاطمی که با نواب هم زاویه داشت.

 

 چرا بعضی از این موارد در فیلم نیامده؟

جایی برای آن‌ها ندیدم. البته بخشی را گذاشته بودم برای پرداختن به وجوه متضاد شخصیت تختی. اما حس کردم در این سیر دراماتیک جایی ندارد.

 

 به نظر می‌رسد تصویری که از شهلا توکلی به بیننده داده می‌شود، جلوه‌ای تطهیرکننده دارد؟ چقدر پرداختن به جزئیات روابط تختی با همسرش، شهلا توکلی، و اختلاف نظر و تفاوت سلیقه‌شان در درک بهتر این فرجام تلخ اهمیت دارد؟

به نظر می‌رسد در مقابل پختگی و دنیادیدگی تختی در آن سن و سال، شهلا در مقابلش یک دختر ساده از خانواده‌ای با پدری کارمند و از طبقه متوسط بود که درعین جوانی، خام و بی‌تجربه می‌نمود. حتی بعدها با شدت گرفتن وضعیت آشفته تختی شایعاتی مطرح شد که او به شوهرش خیانت کرده است. هیچ سند و مدرکی بر این اساس موجود نیست و این حرف‌ها بیشتر ریشه در تفاوت‌های شخصیتی و خانوادگی این دو نفر دارد. قطعا اختلاف دیدگاه بین آن‌ها وجود داشت. خانواده تختی مذهبی بودند و شاید خانواده همسرش مثل آن‌ها نبودند. از همین آقای آل‌حسینی نقل قول است که از تختی شنیده: «حتی اگر با شهلا هم کنار بیایم، با مادرش نمی‌توانم!»

می‌خواستم بیننده ضمن دریافت اطلاعات مستند، درک بهتری از شخصیت این زن پیدا کند. نه بیش از این خواستم و نه لزومی هم داشت به آن بپردازم، چراکه هر چیزی که از این زن در فیلم می‌بینید، در واقع آینه‌ای است که تصویر بهتری از تختی را به بیننده انعکاس می‌دهد.

 

 چقدر به گفته‌های دوستان و اطرافیان تختی می‌شود اعتماد کرد؟ به‌هرحال بخشی از این اطلاعات برگرفته از حافظه جمعی و بر اساس تاریخ شفاهی شکل گرفته است.

من سعی کردم به سراغ کسانی بروم که آدم‌های موجهی بودند و می‌توانستم به آن‌ها اعتماد کنم. مثلا همین آقای آل‌حسینی مرد شریفی است. دروغ‌گو نیست و من به سلامت گفتار ایشان باور دارم و بسیاری از کسانی که در فیلم صحبت کردند هم همین‌طور بودند.

 

 در مورد جمع‌آوری اسناد و فیلم‌های آرشیوی بگویید، برای انتخاب موسیقی و تصنیف‌هایی که در فیلم شنیده می‌شود، کار چطور پیش رفت؟

در واقع لازم است از خانم لادن طاهری، مدیر سخت‌کوش فیلمخانه ملی ایران، که متریال بسیار خوبی در اختیار ما گذاشتند، قدردانی کنم. فیلم‌های ناب و خوش‌کیفیتی که برای قوام بهتر «شهسوار» لازم بود، از طریق ایشان تامین شد. البته بخش زیادی از فیلم‌هایی که می‌بینید، شامل تصاویری بود که شخصا وقتی خارج از ایران بودم، از آرشیوهای دانشجویی در اروپا و جاهای مختلف ضبط کرده بودم.

در فیلم «شهسوار» هم به جز موسیقی تیتراژ که آقای رامیار بهزادی آن را کار کرده، بقیه بخش‌ها را شخصا جست‌وجو و تک به تک انتخاب کردم. هر آهنگی را هر جا می‌شنیدم، ضبط می‌کردم و در طول این سال‌ها آرشیو خوبی از آهنگ‌های مختلف جمع کردم که به کارم آمدند. البته جوان‌تر که بودم، سال‌ها در یک استودیوی خصوصی فیلم‌سازی تدوین می‌کردم و آن دوران برای من خیلی پربار بود. موسیقی فیلم را نمی‌شناختم. دوستی داشتم به نام رضا رنجبر که با هم کار می‌کردیم. درک ارزش موسیقی فیلم مستند را از ایشان دارم و ارزش موسیقی را این دوست خوب به من آموخت.

 

 در مورد انتخاب صدای آقای پرویز پرستویی به عنوان راوی برایمان بگویید.

با آقای پرستویی سابقه دوستی چند ساله دارم. ایشان همیشه به من محبت دارد و فیلمنامه‌های مرا می‌خواند. خیلی دوست دارم یک فیلم بلند با آقای پرستویی کار کنم. چون به هنر بازیگری ایشان ایمان دارم و معتقدم او مهم‌ترین بازیگر مرد سینمای ایران است که در حال حاضر زنده است. (عمرشان دراز باد.) دلیل این انتخاب این بود که چون تختی یک چهره مردمی به شمار می‌رفت، دلم می‌خواست بازیگری این گفتار متن را بخواند و روایت کند که خودش هم مردمی باشد.

پرویز پرستویی برای زلزله‌زدگان و سیل‌زدگان سراسر کشور کمک‌های زیادی جمع کرد و مردم زیادی هم از طریق ایشان جذب شدند تا به بقیه کمک کنند. بخش دیگری از روح پهلوانی جهان‌پهلوان تختی در آقای پرستویی وجود دارد و ایشان هم همان مسیر و حرکت را ادامه می‌دهد. از این‌رو صدایی که راوی سرگذشت تختی بود، دور از خود او نبود.

صدای ایشان گرم و گیراست و متون را با حس‌وحال درستی می‌خواند. می‌خواستم از هنر و توانایی این بازیگر در روایت و صدا استفاده کنم. شاید دلیل دیگرش این بود که خود آقای پرستویی هم تختی را دوست داشت. هنگامی که به ایشان پیشنهاد دادم، بسیار استقبال کردند و پذیرفتند. شخصا فکر می‌کنم حضورشان ارزش بیشتری به این فیلم داد و خوشحالم که این‌طور شد.

 

 آیا در مدت پژوهش در مورد تختی به اسناد و مدارک محکمی در مورد مرگ او دست پیدا کردید؟ به عنوان یک پژوهش‌گر و مستندساز می‌توانید بگویید تختی خودکشی کرده یا کشته شده؟

به نظر من فرضیات زیادی در مورد مرگِ تلخِ تختی مطرح است و ما باز هم واقعا نمی‌دانیم که آیا او خودش را کشته یا نه؟ من شخصا جواب این سوال را نمی‌دانم… اما در فیلم نکته مهمی را مطرح کردم، شیوه پوشش خبری مرگ تختی و بازتاب آن در مطبوعات آن زمان مورد سوال و تردید است. این‌که مدت کمی پس از پیدا کردن جنازه تختی، با قطعیت می‌گویند که خودکشی کرده، خیلی مشکوک است. به قول آقای فاطمی در فیلم، با توجه به امکانات چاپ و نشر در مطبوعات قدیم، چطور بلافاصله بعد از مرگ او، روزنامه‌ها می‌توانستند با مقالات و تیترهای آماده این خبر را سریعا پوشش بدهند؟ می‌گویند تختی زیاد به هتل آتلانتیک می‌رفت و اغلب دوستانش معتقدند که او خودکشی کرده است. اما من باور نمی‌کنم.

 

 آیا می‌توان از مجموعه تحقیقات پلیس و کالبدشکافی در آن زمان روی جسد تختی به نتیجه روشنی رسید؟

گزارش‌هایی که به دست ما رسیده، قطعا کامل نیستند. امکان از بین رفتن بخشی از آن‌ها در همان دوره یا حتی در زمان حال وجود دارد. اما بر اساس اسناد موجود می‌گفتند یک لول تریاک را با قرص در لیوان آب مخلوط کرده و سر کشیده بود.

 

 امیل دورکیم، جامعه‌شناس فرانسوی، در مجموعه مقالاتی که در مورد خودکشی نوشته، یکی از دلایل ارتکاب آن را حفظ عزت نفس و ارزش‌های انسانی در فرد می‌داند و این‌جاست که او ارزش این نوع انتخاب مرگ را هم‌تراز با شهادت می‌بیند…

به نظرم خودکشی شجاعت زیادی می‌خواهد. این درست نیست که می‌گویند در اثر ضعف و ترس، افراد به این کار دست می‌زنند. بر خلاف این نظر، باور دارم کسی که خودکشی می‌کند، شجاعتی هزاران برابر افرادی دارد که با احساس غم و بی‌تفاوتی به روزمرگی در زندگی‌شان تن می‌دهند و تلخی مداوم را تجربه می‌کنند.

 

 به نظر می‌رسد شما نگاهی خنثی و خاکستری به سوال اصلی فیلم و نحوه مرگ تختی ندارید؟ خط و ربط فکری شما بیشتر متمایل به کدام سمت و سو است؟

دلم می‌خواست بخش‌های بیشتری را به ناگفته‌های شخصیت تختی اختصاص بدهم، اما در تصمیم جمعی با تهیه‌کننده به این نظر رسیدیم که شخصیت او کمتر سایه و روشن باشد! و بیشتر روشن باشد که شمایل تختی آسیب نبیند. البته من هنوز هم مخالف این نظر هستم، چراکه فکر می‌کنم هر چقدر شما شخصیتی را با تمام وجوه انسانی‌اش واقعی‌تر جلوه دهید و هر چقدر این جلوه به یک انسان نرمال با تمام ضعف‌ها و خطاهایش نزدیک‌تر باشد، باورپذیرتر است. هر چقدر این آدم مثل خود ما در موقعیت‌های اقتصادی، اجتماعی، احساسی آسیب‌پذیر باشد، وقتی هم که در شرایطی یک حرکت قهرمانانه از او ببینیم، به نظرمان بزرگ‌تر و ارزشمندتر می‌رسد و عظمت آن حرکت بیشتر مشخص می‌شود.

فشار ساواک، حسادت دوستان، اختلاف نظر با همسرش، فشارهای مالی و این‌که او را در اواخر عمرش حتی به ورزشگاه راه نمی‌دادند، آزاردهنده بود. تصورکنید به فیلم‌سازی که عاشق سینماست، بگویند فیلم نساز، یا سینما نرو! قطعا ضربه شدیدی می‌خورد. به نظرم سینما همان‌قدر برای عاشقان سینما مهم است که کُشتی برای تختی مهم بود. به این ترتیب، مجموعه این عوامل شرایطی را سبب شد که واقعا نمی‌توان به‌صراحت گفت آیا تختی کشته شده یا خودکشی کرده؟

 

 به نظر شما چه زوایایی از شخصیت تختی ناگفته مانده است؟

همه ما لحظات خوب و بدی را در زندگی تجربه می‌کنیم و منحنی رفتاری و حسی متلاطمی داریم. گاهی شاد و خوشحالیم و گاهی غمگین و بی‌حس‌وحال. در مورد تختی هم همین‌طور بود. اما مردم دلشان می‌خواهد قهرمانانشان را همیشه با شجاعت و صلابت و قوی و محکم به خاطر بیاورند و دوست ندارند و نمی‌خواهند بپذیرند که بروز غم، پشیمانی، خشم و آلام روحی هم در وجود آن‌ها طبیعی است. به باور من، مشخصه بسیار بارز تختی مهربانی اوست. او بسیار مهربان‌تر از همه قهرمانان کشتی کشور بود و دروغ نمی‌گفت. تختی علاوه بر مردم‌داری، بسیار صادق بود و این مسئله او را دوست‌داشتنی‌تر و البته آسیب‌پذیرتر می‌کرد.

 

  چرا در مورد کودکی تختی و خانواده او اطلاعات اندکی به مخاطب داده می‌شود؟

این اطلاعات در بخش‌های فیلم پخش شده و به شکلی قطره‌چکانی به بیننده داده می‌شود. دلیل اصلی آن هم این است که سیر دراماتیک داستان از اوج قهرمانی تختی شروع و تا مرگ مشکوکش پایان می‌پذیرد و دلیلی برای پرداختن به کودکی و نوجوانی او در این شکل و ساختار نمی‌دیدم. مثلا به پرده سوم فیلم اشاره می‌کنم. وقتی آقای آل‌حسینی در مورد زمین‌های پدر تختی می‌گوید که وقتی غلامرضا کوچک بوده، رضا شاه آن‌ها را از پدرش گرفته بود و تختی در دوران اوج پهلوانی‌اش می‌توانست به شاه بگوید زمین‌های پدرش را پس بدهد، اما تختی این کار را نمی‌کند.

 

 آقای مجید خدایی، ورزشکار و کشتی‌گیر است، در مورد انتخاب ایشان برای بازی در نقش جهان‌پهلوان تختی بگویید.

برای ما چالش بزرگی بود؛ بازیگری انتخاب کنیم که هم شبیه تختی باشد و هم بتواند کشتی بگیرد. وقتی آقای مجید خدایی را به من معرفی کردند، از او تست گریم گرفتیم و من دیدم که شباهت زیادی به تختی دارند. با تمرین‌های زیاد بالاخره با ایشان به توافق رسیدیم.

 

 مستند «شهسوار» با فیلم داستانی «غلامرضا تختی» آقای توکلی تقریبا هم‌زمان در سینماهای کشور اکران شده است… آیا فیلم آقای توکلی را دیده‌اید؟ نظر شما در مورد این فیلم چیست؟

نگرانی از بابت این هم‌زمانی نداشتم. شخصا با اتفاقاتی که خارج از حیطه اختیار من است، نمی‌جنگم. فکر می‌کنم اتفاقا این هم‌زمانی خوب هم هست. بله، فیلم را دیده‌ام. معتقدم زحمت زیادی برایش کشیده‌اند، اما شخصا مرا جذب نکرد. البته باید صادقانه بگویم در زمانه‌ای که سینما در چنبره فیلم‌های گیشه‌پسند، خالتوری و زرد است، همین که آدمی به سراغ ساختن چنین فیلمی می‌رود، خیلی ارزشمند است و باید از تیم سازنده وکارگردان این فیلم تقدیر شود. در ماهنامه فیلم یک مقاله ۵۰۰۰ کلمه‌ای مفصل هم در مورد این فیلم نوشتم و در آن‌جا هم به تعدادی اشتباهات تاریخی و انتخاب‌های دراماتیک آن اشاره کردم.

 

 در پروسه ساخته شدن این فیلم چه چیزی در شما تغییر کرد؟ تجربه کارگردانی این فیلم شخصا برای شما چه چیزی به همراه داشت؟

در حین کار روی این فیلم، زمانی که خیلی با تختی مانوس شده بودم، هر وقت می‌خواستم تصمیم مهمی بگیرم، با خودم فکر می‌کردم اگر تختی به جای من بود، آیا این کار را انجام می‌داد یا نه؟

عنصر بخشش در شخصیت تختی برایم مهم شده بود. یک مهربانی و بخشندگی پیامبرگونه داشت که تقریبا در وجود همه انسان‌های بزرگی که می‌شناسیم، هست. به گمان من آدم‌هایی هم که در زندگی با دیگران مهربان‌اند و آزاری به کسی نمی‌رسانند، عاقبت نامشان ماندگار می‌شود.

راستش را بخواهید، برای این فیلم زحمت زیادی کشیدم. دلم می‌خواهد دیده شود و خوب بفروشد و به جذب سرمایه و ساخته شدن یک فیلم داستانی بی‌نظیر یا حتی سریالی چندین قسمتی در مورد این مرد بزرگ منجر شود.

دلم می‌خواهد کتابی مثلا ۵۰۰ صفحه‌ای در مورد تختی بنویسم. امیدوارم روزی که خیلی هم دور نیست، یک نهاد یا سازمان یا حتی یک نفر مرا حمایت مالی کند تا بتوانم کتاب زندگی او را با یک قصه جذاب بنویسم و چاپ کنم. کتابی که در حد «معمای هویدا» یا کتاب «شاه» نوشته عباس میلانی باشد. کتابی که بتواند همان‌قدرمستند و همان‌قدر دراماتیک باشد.

 

 و کلام آخر…

از گروه هنر و تجربه ممنونم که باعث شد بسیاری از فیلم‌هایی که پیش از این فرصت دیده شدن پیدا نمی‌کردند، از طریق این گروه شانس نمایش پیدا کنند. شخصا دلم می‌خواست اکران سرگروه را داشته باشم، اما به هر روی با لطف خداوند، نام خود مرحوم تختی، اعتبار تهیه‌کننده محترم فیلم، آقای یشایایی، و توجه مسئولان هنر و تجربه، «شهسوار» توانست نوبت اکران بگیرد. به‌هیچ‌وجه نگاه کاسب‌کارانه‌ای نسبت به این فیلم نداشتم و سعی کردم یک فیلم خوب برای انسانی که دوستش دارم، بسازم.

 

منبع: ماهنامه هنروتجربه

پوستر فصل سوم The Crown: تغییر زمانه، تحمل وظایف


نتفلیکس پوستر فصل سوم سریال موفق The Crown «تاج» را منتشر کرد که در آن شاهد پرش زمانی در این سریال درام تاریخی برنده گلدن گلوب هستیم. در ادامه خبر با سینمافارس همراه باشید.

در فصل سوم سریال شاهد تغییر تمام بازیگران اصلی هستیم. الیویا کلمن (Olivia Colman) در نقش ملکه الیزابت، توبایاس منزیس (Tobias Menzies) در نقش شاهزاده فیلیپ، جاش اوکانر (Josh O’Connor) در نقش شاهزاده چارلز، ارین دوهرتی (Erin Doherty) در نقش شاهدخت ان، جیلین اندرسون (Gillian Anderson) در نقش مارگارت تاچر و امرالد فنل (Emerald Fennell) در نقش کامیلا پارکر بازیگران اصلی فصل سوم هستند.

طبق گفته پیتر مورگان (Peter Morgan) سازنده سریال، فصل سوم طی سال‌های ۱۹۶۴ تا ۱۹۷۲ روایت شده و وقایع مهم تاریخ بریتانیا مثل رابطه شاهدخت مارگارت با رودی لولین، اوج‌گیری ماگارت تاچر و معرفی کامیلا پارکر را پوشش می‌دهد. فصل سوم و چهارم پشت سرهم فیلمبرداری شده‌اند.

فصل سوم سریال The Crown در تاریخ ۱۷ نوامبر (۲۶ آبان) پخش خواهد شد.

منبع: Comingsoon